کوچ پرنده ها به من آموخت:وقتی هوای رابطه سرد است باید رفت.....
سکوت میکنم !!!!!!!
نه اینکه دردی نیست...
گلویی نمانده برای فریاد.....
انجا را نمیدانم
اما اینجا تا سیاه نپوشی باور نمیکنند چیزی از دست دادی...
هی روزگار!!!
من به درک...
خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟؟
تقصیر برگها نیست...
ادما همینند...
نفس میدهی
له ات میکنند...
چقدر خنده هایم درد میکنند
این روزها انگاربیشتر ادمها به دست هم پیر میشوند تا به
پای هم
این روزها به هر کی پروبال بدی بجای اینکه باهات پرواز کنه
واست دم درمیاره
زندگی به من آموخت....
که هیچکس....
شبیه حرفایش نیست...!!!!
رفیق ....
سر راهت که میروی من را هم جمع کن بگذار پشت در
بدجوری شکسته ام.....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 14:58 توسط Raha
|
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم، که گویا قبل از هر فریادی لازم است......